غزلیات بیدل
باز دل مست نواییست که من میدانم
باز دل مست نواییست که من میدانم این نوا نیز ز جاییستکه من میدانم محمل و قافله و ناقه درین وحشتگاه گردی از بانگ دراییستکه…
باد صحرای جنون هرگه گلافشان میشود
باد صحرای جنون هرگه گلافشان میشود جیبم از خود میرود چندانکه دامان میشود پای تا سر عجز ما آیینه نازکدلیست خاک را نقش قدم زخم…
با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ همچوصحرا پای در دامن زخانومان برآ اضطرابی نیست در پرواز شبنم زین چمن گرتوهم ازخود برون…
این غافلان که آینهپرداز میدهند
این غافلان که آینهپرداز میدهند در خانهای که نیست کس آواز میدهند خون شد دل از معاملهداران وهم و ظن تمثال ماست آن چه به…
ای هوش! سخت داغیست، یاد بهار طفلی
ای هوش! سخت داغیست، یاد بهار طفلی تا مرگ بایدت بود شمع مزار طفلی قد دو تا درین بزم آغوش ناامیدیست خمیازه کرد ما را…
ای فکر نازکت را شبهت کمینی از مو
ای فکر نازکت را شبهت کمینی از مو تشویش عطسه تا کی مانند بینی از مو در کارگاه فطرت نام شکست ننگست باید قلم نبندد…
ای زعکس نرگست آیینه جام مل به کف
ای زعکس نرگست آیینه جام مل به کف شانه از زلف تو نبض یک چمن سنبل به کف تا دم تیغت کند گلچینی باغ هوس…
ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را ابروی تو معراج دگر پایهٔ خم را گیسوی تو دامیست که تحریر خیالش از نال به زنجیرکشیدهست…
ای به عشرت متهم سامان درد سر مکن
ای به عشرت متهم سامان درد سر مکن صاف و دردی نیست اینجا وهم در ساغر مکن شمع این محفل وبال گردن خویش است و…
اوج جاه، آثارش از اجزای مهمل ریختهست
اوج جاه، آثارش از اجزای مهمل ریختهست خار و خسازبس فراهمگشته اینتل ریختهست صورت کار جهان بیبقا فهمیدنیست رنگ بنیادیکه میریزند اول ریختهست چشمکو تا…





