غزلیات بیدل
زان اشککه چون شمع زچشمتر من ریخت
زان اشککه چون شمع زچشمتر من ریخت مجلس همهرنگین شد و گل در بر من ریخت آهنگ غروری چو شرر در سرم افتاد تا چشم…
ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است
ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است فروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است کجا بریم ز راهت شکستهبالی عجز ز خویش نیز اگر…
ز ره هوس به توکی رسم نفسی ز خود نرمیده من
ز ره هوس به توکی رسم نفسی ز خود نرمیده من همه حیرتم بهکجا روم به رهت سری نکشیده من به چه برگ ساز طربکنم…
ز خود تهی شدم از عالم خرابگذشتم
ز خود تهی شدم از عالم خرابگذشتم چه سحر بود که برکشتی از سراب گذشتم شرار بود که در سنگ بود آینهٔ من به خویش…
ز بسکه حیرت دیدار برده است ز هوشم
ز بسکه حیرت دیدار برده است ز هوشم چو موج چشمهٔ آیینه نیست یک مژه جوشم زبان نالهٔ من نیست جز نگاه تحیر چو شمع…
ز انقلاب جسم، دل بر ساز وحشت هاله نیست
ز انقلاب جسم، دل بر ساز وحشت هاله نیست سنگ هرچند آسیا گردد، شرر جواله نیست درگلستانی که داغ عشق منظور وفاست جز دل فرهاد…
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد شبنم به چه امید برد صرفهٔ ایجاد چشمی که گشودم عرق…
رنگ اطوار ادبسنجان به قانون ریختند
رنگ اطوار ادبسنجان به قانون ریختند مصرع موج گهر از سکئه موزون ریختند کس به نیرنگ تبسمهای خوبان پی نبرد کز دم تیغ حیا خون…
رسید عید و طربها دلیل دل گردید
رسید عید و طربها دلیل دل گردید امید خلق به صد رنگ مشتعل گردید زدند سادهدلان تیغ بر فسان هوس که خون وعدهٔ قربانیان بحل…
ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس
ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس صورت نقش نگین خمیازهٔ نام است و بس نوحهکن بر خویش اگر مغلوب چشم افتاد دل آفتاب…





