غزلیات بیدل
گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من
گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من کیستگردد مانع انداز از خود رفتنم شمع مقصد میشود چون…
گر کمال اختیار خواهم کرد
گر کمال اختیار خواهم کرد نیستی آشکار خواهم کرد جیب هستی قماش رسواییست به نفس تار تار خواهم کرد صفر چندی گر از میان بردم…
گر چنین اشکم ز شرم پرگناهی میرود
گر چنین اشکم ز شرم پرگناهی میرود همچو ابر از نامهام رنگ سیاهی میرود بیجمالت جز هلاک خود ندارم در نظر مرگ میبیند چو آب…
گر آینهات محرم زشتی و نکوییست
گر آینهات محرم زشتی و نکوییست جوهر ندهی عرضکه پر آبله روییست دل را به هوس قابل تحقیق میندیش این حوصلهمشرب قدحینیست سبوییست از خویش…
گاهی به ناله گه به تپش گرد میکنم
گاهی به ناله گه به تپش گرد میکنم یعنی دل گداختهام، درد میکنم عمریست گرمی قدحش باده پرور است شیری که چون سحر به نفس…
کو فضایی که نفس را ز دل آزاد کنم
کو فضایی که نفس را ز دل آزاد کنم خانه تنگ است برون آیم و فریاد کنم شرم بیحاصلی عمر نمی ساز نکرد تا جبینی…
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی به این غرور که ماییم از کجا تو نباشی نفس چو صبح زدن بیحضور…
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد به خاک تا نگرد چشم خم بهگردنش افتد خوش است ناز تجرد به دیدههای نفروشی خجالت استکه…
کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا که آدم ازبهشت آید برون تا نان شود پیدا تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل…
قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را در دل مینا برونگردیست رنگ باده را خوابناکان را نمیباشد تمیز روز و شب ظلمت ونور است یکسان تن…





