غزلیات بیدل
دام یک عالم تعلقگشت حیرانی مرا
دام یک عالم تعلقگشت حیرانی مرا عاقبتکرد این در واکرده زندانی مرا محو شوقم بوی صبح انتظاری بردهام سردهای حیرت همان در چشم قربانی مرا…
خیالی سد راه عبرت ماست
خیالی سد راه عبرت ماست گر این دیوار نبود خانه صحراست من وپیمانهٔ نیرنگکثرت دماغ وحدتم اینجا دو بالاست شرر خیزست چشم از اشکگرمم به…
خوشخرامان اگر اندیشهٔ جولان کردند
خوشخرامان اگر اندیشهٔ جولان کردند گردش رنگ مرا جنبش دامان کردند دام من در گره حلقهٔ افلاک نبود چون نگاهم قفس از دیده حیران کردند…
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل آفاق نوشتم به یک انشای تغافل مشکل که توان برد به افسون تماشا آسودگی از بادیه پیمای تغافل…
خلقی است شمعوار در این قحط جای فیض
خلقی است شمعوار در این قحط جای فیض قانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض بیهوده بر ترانهٔ وهم و گمان مپیچ…
خجلم ز حسرت پیریی که ز چشم تر نکشد قدح
خجلم ز حسرت پیریی که ز چشم تر نکشد قدح ستم است داغ خمار شب به دم سحر نکشد قدح ز شرار کاغذم آب شد…
خارخارت کشت و پیش حرص بیکاری هنوز
خارخارت کشت و پیش حرص بیکاری هنوز در تردد ناخنت فرسود و سر خاری هنوز میشماریگام و راهی میکنی قطع از هوس کعبه پر دور…
حیرت حسن که زد نشتر به چشم آینه
حیرت حسن که زد نشتر به چشم آینه خشک میبینم رگ جوهر به چشم آینه چارهٔ مخموری دیدار نتوان یافتن دیدهام خمیازهٔ دیگر به چشم…
حسرتی در دل از آن لاله قبا میپیچد
حسرتی در دل از آن لاله قبا میپیچد که چودستار چمن بر سر ما میپیچد نبض هستی چقدرگرم تپش پیماییست موی آتش زده بر خویش…
حرص اگر بر عطش غلو دارد
حرص اگر بر عطش غلو دارد شرم آبی دگر به جو دارد گوشهٔ دامن قناعت گیر خاک این وادی آبرو دارد خار خار خیال پوچ…





