غزلیات بیدل
خودسریگرد دل تنگ نگردد هرگز
خودسریگرد دل تنگ نگردد هرگز غنچه تا وانشود رنگ نگردد هرگز سرمهٔ چشم ادبپرور جمعیت ماست ساز ما خفت آهنگ نگردد هرگز بیسخن عذر ضعیفی…
خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است
خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است صبح را هم نفس ازسینهکشیدن تیغ است غنچهای نیستکه زخمی زتبسم نخورد باخبر باش که انداز…
خط جبین ماست هماغوش نقش پا
خط جبین ماست هماغوش نقش پا دارد هجوم سجدهٔ ما جوش نقش پا راه عدم به سعی نفس قطع میکنیم افکندهایم بار خود از دوش…
خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم
خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم در عالمیکه هستیم شادیم و شاد بودیم درکوه آتش سنگ، در باغ جوهر رنگ با این متاع موهوم…
حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت
حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت جانکنیها، ریشهای در تیشهٔ فرهاد داشت دل بهکلفت سخت مجبوراست از قسمت مپرس آه از آن آیینهکز جوش…
حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بریست
حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بریست چراغ ما زسر شام تا سحرسحریست سر امید اقامت در این بساط کراست چوشمع مرکزرنگیم ورنگها سفریست صدای تست کزینکوه…
حریف مشرب قمری نهای طاووسی نازی
حریف مشرب قمری نهای طاووسی نازی کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی نفس عشرت فریبست اینقدر هنگامهٔ ما را نوای حیرتم آنهم به بند تار…
حاصل عافیت آنها که به دامنکردند
حاصل عافیت آنها که به دامنکردند چو خموشی نفس سوخته خرمن کردند دل ز هستی چه خیال است مکدر نشود از نفسخانهٔ این آینه روشن…
چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفتهایم
چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفتهایم سایه از ما هر قدم وامانده و ما رفتهایم دیدهها تا دل همه خمیازهٔ ما میکشند جای ما…
چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیست
چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیست آرزو مستوریی داردکه رسواکردنیست چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق دیده محروم نگاه و سیر دریاکردنیست از نفس دزدیدن…





