غزلیات مولانا
آن ره که بیامدم کدامست
آن ره که بیامدم کدامست تا بازروم که کار خامست یک لحظه ز کوی یار دوری در مذهب عاشقان حرامست اندر همه ده اگر کسی…
با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من بیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن از غایت پیوستگی بیگانه باشد کس بلی…
بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک بجز مهر…
آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان…
با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم آخر چگونه میرد آنک تواش…
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی چرا بیگانهای از ما چو تو در اصل از مایی تو طوطی زادهای جانم مکن ناز…
آن شاخ خشک است و سیههان ای صبا بر وی مزن
آن شاخ خشک است و سیههان ای صبا بر وی مزن ای زندگی باغها وی رنگ بخش مرد و زن هان ای صبای خوب خد…
با دل گفتم چرا چنینی
با دل گفتم چرا چنینی تا چند به عشق همنشینی دل گفت چرا تو هم نیایی تا لذت عشق را ببینی گر آب حیات را…
یار آمد به صلح ای اصحاب
یار آمد به صلح ای اصحاب ما لکم قاعدین عند الباب نوبت هجر و انتظار گذشت فادخلوا الدار یا اولی الالباب آفتاب جمال سینه گشاد…
ز جام ساقی باقی چو خوردهای تو دلا
ز جام ساقی باقی چو خوردهای تو دلا که لحظه لحظه برآری ز عربده عللا مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح که بزم…





