غزلیات مولانا
بی یار مهل ما را بییار مخسب امشب
بی یار مهل ما را بییار مخسب امشب زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب امشب ز خود افزونیم در عشق دگرگونیم این بار ببین…
ای دم به دم مصور جان از درون تن
ای دم به دم مصور جان از درون تن نزدیکتر ز فکرت این نکتهها به من ز آینده و گذشته چرا یاد میکنم که لذت…
برون کن سر که جان سرخوشانی
برون کن سر که جان سرخوشانی فروکن سر ز بام بینشانی به هر دم رخت مشتاقان خود را بدان سو کش که بس خوش میکشانی…
ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
ای بروییده به ناخواست به مانند گیا چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا هر که را نیست نمک گر چه نماید خدمت…
جان جانهایی تو جان را برشکن
جان جانهایی تو جان را برشکن کس تویی دیگر کسان را برشکن گوهر باقی درآ در دیدهها سنگ بستان باقیان را برشکن ز آسمان حق…
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد از رنگ بلور…
اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی شرفنی بحضرة، قلت له فهکذی جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده امددنی بنصرة، قلت له فهکذی جملنی جماله، نورنی هلاله اطربنی…
الا یا مالکا رقالزمان
الا یا مالکا رقالزمان الا یا ناسخا، حسن الغوانی الا من لطفه ماء زلال و مافیالکون ظرف کالاوانی سجود کل اوج او حضیض بشمسالدین سلطان…
باد بین اندر سرم از بادهای
باد بین اندر سرم از بادهای نوش کردم از کف شه زادهای جان چو اندر باده او غوطه خورد بر سر آمد تابناکی سادهای چشم…
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم وز باغ تو…





