غزلیات مولانا
بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم یار آمد در میان ما از میان برخاستیم از فنا رو تافتیم و در بقا…
اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری و تحرقت ضلوعی و جوانحی بناری و سعادة لیوم نظرالسعود فینا نزل السهیل سهلا و اقام فی جواری فدخلت لج…
ای نهاده بر سر زانو تو سر
ای نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر پیش چشمت سرکش روپوش نیست آفرینها بر صفای آن بصر بحر خونست ای…
بانگ میزن ای منادی بر سر هر رستهای
بانگ میزن ای منادی بر سر هر رستهای هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جستهای یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنهای وقت نازش تیزگامی وقت…
ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای
ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانهای چونک خیال خوش دمت از سوی غیب…
تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم هر جا خیال شه بود باغ…
ای توبهام شکسته از تو کجا گریزم
ای توبهام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ای نور هر دو دیده بیتو چگونه بینم وی گردنم…
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ…
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست تو ابر در او کش که بجز خصم قمر نیست ای خشک درختی که در…
بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش…





