غزلیات مولانا
من و تو دوش شب بیدار بودیم
من و تو دوش شب بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم به پیش طره طرار بودیم بیا تا…
چو از سر بگیرم بود سرور او
چو از سر بگیرم بود سرور او چو من دل بجویم بود دلبر او چو من صلح جویم شفیع او بود چو در جنگ آیم…
چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
چو اسم شمس دین اسما تو دیدی خلاصه او است در اشیاء تو دیدی چه دارد عقلها پیشش ز دانش برابر با سری کش پا…
در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
در میان ظلمت جان تو نور چیست آن فر شاهی می نماید در دلم آن کیست آن می نماید کان خیال روی چون ماه شه…
در میان عاشقان عاقل مبا
در میان عاشقان عاقل مبا خاصه اندر عشق این لعلین قبا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی…
ز ما برگشتی و با گل فتادی
ز ما برگشتی و با گل فتادی دو چشم خویش سوی گل گشادی ز شرم روی ما گل از تو بگریخت ز گل واگشتی این…
ز مهجوران نمیجویی نشانی
ز مهجوران نمیجویی نشانی کجا رفت آن وفا و مهربانی در این خشکی هجران ماهیانند بیا ای آب بحر زندگانی برون آب ماهی چند ماند…
صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینت به دو…
صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بیکار شد
صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بیکار شد مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد خورشید اگر در گور شد عالم ز تو…
گر این سلطان ما را بنده باشی
گر این سلطان ما را بنده باشی همه گریند و تو در خنده باشی وگر غم پر شود اطراف عالم تو شاد و خرم و…





