غزلیات مولانا
چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه ز ذره ذره شنو لا اله الا الله چه جای ذره که چون آفتاب جان آمد ز آفتاب…
هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار هر کس به لایق گهر خود گرفت یار او را که داغ توست نیارد کسی خرید آن…
در وصالت چرا بیاموزم
در وصالت چرا بیاموزم در فراقت چرا بیاموزم یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم می گریزی ز من که…
یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
یک روز مرا بر لب خود میر نکردی وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم حیران و…
ز میخانه دگربار این چه بویست
ز میخانه دگربار این چه بویست دگربار این چه شور و گفت و گویست جهان بگرفت ارواح مجرد زمین و آسمان پرهای و هویست بیا…
چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی تو اگر لطف گزینی و اگر بر…
صوفیان آمدند از چپ و راست
صوفیان آمدند از چپ و راست در به در کو به کو که باده کجاست در صوفی دلست و کویش جان باده صوفیان ز خم…
دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر…
گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم
گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی زان شد که…
زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب جان مست شد و قالب ای دوست مخسب امشب زان نور همه عالم هر شیوه همینالم تا بشنود…





