غزلیات مولانا
چنان مست است از آن دم جان آدم
چنان مست است از آن دم جان آدم که نشناسد از آن دم جان آدم ز شور اوست چندین جوش دریا ز سرمستی او مست…
هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم
هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم بر گردن و بر…
در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
در آب فکن ساقی بط زاده آبی را بشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را ای جان بهار و دی وی حاتم نقل و می…
یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی
یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی فلست املک صبر نوبةالکاس و تابعالطاس مملوا بلا مهل فان صحوت فهذا نوبة الیاس و دوام السکر…
روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر
روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر باده نکوست لیکن ساقی ز می نکوتر هر بستهای که باشد امروز برگشاید دل در مراد پیچد چون…
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان صد مه و صد…
شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت برای بنده خود لطفها گفت چه گویم من مکافات تو ای جان که نیکی تو را جانا خدا گفت…
ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری وز شورش زلف تو در هر طرفی سوری در حسن بهشت تو در زیر درختانت هر…
برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را سحر…
آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
آن صبح سعادتها چون نورفشان آید آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید خور نور درخشاند پس نور برافشاند تن گرد چو بنشاند…





