غزلیات مولانا
سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری سر خنب برگشای و برسان شراب ناری چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد…
مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد بشکست دامها را بر لامکان برآمد از باده گزافی شد صاف صاف صافی وز درد هر دو عالم…
دوش آمد بر من آنک شب افروز منست
دوش آمد بر من آنک شب افروز منست آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست آنک سرسبزی خاکست و گهربخش فلک چاشنی بخش وطنهاست اگر…
دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرم
دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرم تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم گر تو غلط دهی مرا رنگ…
مست توام نه از می و نه از کوکنار
مست توام نه از می و نه از کوکنار وقت کنارست بیا گو کنار برجه مستانه کناری بگیر چون شجر و باد به وقت بهار…
مست گشتم ز ذوق دشنامش
مست گشتم ز ذوق دشنامش یا رب آن می بهست یا جامش طرب افزاترست از باده آن سقطهای تلخ آشامش بهر دانه نمیروم سوی دام…
دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
دوش می گفت جانم کی سپهر معظم بس معلق زنانی شعلهها اندر اشکم بیگنه بیجنایت گردشی بینهایت بر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم گه…
سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر
سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر طبله کالبد آوردهام آخر بنگر بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخر شانهها و شبهها…
مستی امروز من نیست چو مستی دوش
مستی امروز من نیست چو مستی دوش مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب گفت خرد الوداع بازنیایم…
دی سحری بر گذری گفت مرا یار
دی سحری بر گذری گفت مرا یار شیفته و بیخبری چند از این کار چهره من رشک گل و دیده خود را کرده پر از…





