غزلیات مولانا
بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل
بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل یقین اندر یقین آمد قلندر بیگمان ای دل به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود…
تو را در دلبری دستی تمامست
تو را در دلبری دستی تمامست مرا در بیدلی درد و سقامست بجز با روی خوبت عشقبازی حرامست و حرامست و حرامست همه فانی و…
ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند
ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند ای یوسف امانت آخر برادرانت بفروختندت ارزان و اندک…
بویی همیآید مرا مانا که باشد یار من
بویی همیآید مرا مانا که باشد یار من بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من کی یاد من رفت از دلش ای در…
بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی گر این جایی گر آن جایی…
ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی
ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی موقوف وقت بودی تعجیل مینمودی وقت نماز آمد برجه…
تلخی نکند شیرین ذقنم
تلخی نکند شیرین ذقنم خالی نکند از می دهنم عریان کندم هر صبحدمی گوید که بیا من جامه کنم در خانه جهد مهلت ندهد او…
به اهل پرده اسرارها ببر خبری
به اهل پرده اسرارها ببر خبری که پردههای شما بردرید از قمری نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات برای طلعت آن آفتاب در سمری…
ای آنک تو خواب ما ببستی
ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشهای نشستی اندر دلم آمدی چو ماهی چون دل به تو بنگرید جستی چون گلشن نیستی…
چشم بگشا جانها بین از بدن بگریخته
چشم بگشا جانها بین از بدن بگریخته جان قفس را درشکسته دل ز تن بگریخته صد هزاران عقلها بین جانها پرداخته صد هزاران خویشتن بیخویشتن…





