مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد یکی پیمانه‌ای دارم که بر دریا همی‌خندد…

Continue Reading...

دل و جان را در این حضرت بپالا

دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا اگر خواهی که ز آب صاف نوشی لب خود را…

Continue Reading...

دلا چون واقف اسرار گشتی

دلا چون واقف اسرار گشتی ز جمله کارها بی‌کار گشتی همان سودایی و دیوانه می‌باش چرا عاقل شدی هشیار گشتی تفکر از برای برد باشد…

Continue Reading...

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد…

Continue Reading...

مرا می‌گفت دوش آن یار عیار

مرا می‌گفت دوش آن یار عیار سگ عاشق به از شیران هشیار جهان پر شد مگر گوشت گرفتست سگ اصحاب کهف و صاحب غار قرین…

Continue Reading...

دلا همای وصالی بپر چرا نپری

دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر به…

Continue Reading...

ساقیا ساقیا روا داری

ساقیا ساقیا روا داری که رود روز ما به هشیاری گر بریزی تو نقل‌ها در پیش عقل‌ها را ز پیش برداری عوض باده نکته می‌گویی…

Continue Reading...

مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر

مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر پدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی…

Continue Reading...

دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده

دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده زهی مبارک و زیبا به فال در دیده به بوی وصل دو دیده خراب و مست…

Continue Reading...

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری که امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر…

Continue Reading...