غزلیات مولانا
چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
چه پادشاست که از خاک پادشا سازد ز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد باقرضواالله کدیه کند چو مسکینان که تا تو را بدهد…
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین نی خوشی مر طفل را از…
در ستایشهای شمس الدین نباشم مفتتن
در ستایشهای شمس الدین نباشم مفتتن تا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن چونک هست او کل کل صافی صافی…
مادر عشق طفل عاشق را
مادر عشق طفل عاشق را پیش سلطان بیامان نبرد تا نشد بالغ و ز جان فارغ پیش آن جان جان جان نبرد روبه عقل گر…
ماها چو به چرخ دل برآیی
ماها چو به چرخ دل برآیی چون جان به تن جهان درآیی ماها چه لطیف و خوش لقایی ای ماه بگو که از کجایی داریم…
یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد آن بخت که را باشد کید به لب…
من و تو دوش شب بیدار بودیم
من و تو دوش شب بیدار بودیم همه خفتند و ما بر کار بودیم حریف غمزه غماز گشتیم به پیش طره طرار بودیم بیا تا…
چو از سر بگیرم بود سرور او
چو از سر بگیرم بود سرور او چو من دل بجویم بود دلبر او چو من صلح جویم شفیع او بود چو در جنگ آیم…
چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
چو اسم شمس دین اسما تو دیدی خلاصه او است در اشیاء تو دیدی چه دارد عقلها پیشش ز دانش برابر با سری کش پا…
در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
در میان ظلمت جان تو نور چیست آن فر شاهی می نماید در دلم آن کیست آن می نماید کان خیال روی چون ماه شه…





