غزلیات مولانا
ورد البشیر مبشرا ببشاره
ورد البشیر مبشرا ببشاره احیی الفؤاد عشیه بورودها فکان ارضا نورت بربیعها فکان شمسا اشرقت بخدودها یا طاعنی فی صبوتی و تهتکی انظر الی نار…
خوش باش که هر که راز داند
خوش باش که هر که راز داند داند که خوشی خوشی کشاند شیرین چو شکر تو باش شاکر شاکر هر دم شکر ستاند شکر از…
گویم سخن لب تو یا نی
گویم سخن لب تو یا نی ای لعل لب تو را بها نی ای گفته ما غلام آن دم کان جا همگی تویی و ما…
گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ گویند صبح نبود شام تو را دروغ گویند بهر عشق تو خود را چه میکشی بعد از فنای جسم…
رو ترش کردی مگر دی بادهات گیرا نبود
رو ترش کردی مگر دی بادهات گیرا نبود ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم…
رو چشم جان را برگشا در بیدلان اندرنگر
رو چشم جان را برگشا در بیدلان اندرنگر قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بیپا و سر بیکسب و بیکوشش همه چون…
نی سیم و نه زر نه مال خواهیم
نی سیم و نه زر نه مال خواهیم از لطف تو پر و بال خواهیم نی حاکمی و نه حکم خواهیم بر حکم تو احتمال…
نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی راحتهای عشق را نیست چو عشق غایتی شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه هان…
لحظهای قصه کنان قصه تبریز کنید
لحظهای قصه کنان قصه تبریز کنید لحظهای قصه آن غمزه خون ریز کنید در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم زان شکرهای خدایانه شکرریز…
یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه
یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه کز چهره بزد آتش در خیمه و در خرگه اندر ذقن…





