غزلیات مولانا
به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید حدیث عشق شکرریز جان فزا گوید اگر ز رنگ رخ یار ما خبر دارد ز لاله…
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد هزار عاشق داری تو را به جان جویان که…
ای که مستک شدی و میگویی
ای که مستک شدی و میگویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بیخویش میروی چپ و راست بی چپ و راست را…
بیا کامروز گرد یار گردیم
بیا کامروز گرد یار گردیم به سر گردیم و چون پرگار گردیم بیا کامروز گرد خود نگردیم به گرد خانه خمار گردیم مگو با ما…
اگر یار مرا از من برآری
اگر یار مرا از من برآری من او گشتم بگو با او چه داری میان ما چو تو مویی نبینی تو مانی در میان شرمساری…
بیبرگی بستان بین کآمد دی دیوانه
بیبرگی بستان بین کآمد دی دیوانه خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان بستان شده گورستان زندان شده…
که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی نه درونی نه برونی که از…
بیایید بیایید که گلزار دمیدهست
بیایید بیایید که گلزار دمیدهست بیایید بیایید که دلدار رسیدهست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به خورشید سپارید که خوش تیغ…
در عشق قدیم سال خوردیم
در عشق قدیم سال خوردیم وز گفت حسود برنگردیم زین دمدمهها زنان بترسند بر ما تو مخوان که مرد مردیم مردانه کنیم کار مردان پنهان…
کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب
کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب وان حدیث چو شکر کز تو شنیدم همه شب گر چه از شمع تو میسوخت…





