رباعیات مولانا
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و…
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز…
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث پاکی و منزهی ز نسیان و حدث جز فکر تو در سرم همه عین خطاست جز ذکر تو…
گر باد بر آن زلف پریشان زندت
گر باد بر آن زلف پریشان زندت مه طال بقا از بن دندان زندت ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح گر زانچه…
بنمای به من رخت بکن مردمی
بنمای به من رخت بکن مردمی تا لاف زنم که دیدهام خرمی ای جان جهان از تو چه باشد کمی کز دیدن تو شاد شود…
آن چیست کز او سماعها را شرف است
آن چیست کز او سماعها را شرف است وان چیست که چون رود محل تلف است میآید و میرود نهان تا دانند کاین ذوق و…
در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم
در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم هرچه بدهم هزار چندان ببرم چوگان سر زلف تو گر دست دهد از جمله جهان گوی ز…
یا صورت خودنمای تا نقش کنیم
یا صورت خودنمای تا نقش کنیم یا عزم کنیم و پای در کفش کنیم یا هر یک را جدا جدا بوسه بده یا یک بوسه…
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم چون مست شویم هرچه بادا بادا
ساقی گفتم ترا می ساده بیار
ساقی گفتم ترا می ساده بیار وان زنده کن مردم آزاده بیار گفتی که در این دور فلک بادی هست تا باد رسیدن ای صنم…





