رباعیات مولانا
اندر دل من مها دلافروز توئی
اندر دل من مها دلافروز توئی یاران هستند لیک دلسوز توئی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز توئی
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم وز بندهٔ بندهٔ توام خوش میرم دیوانهٔ آن دو زلف چون زنجیرم مدهوش دو چشم جادوی کشمیرم
یک سو مشکوة امر پیغام نهاد
یک سو مشکوة امر پیغام نهاد یک سوی دگر هزار گون دام نهاد هر نیک و بدی که اول و آخر رفت او کرد ولی…
تا شمع تو افروخت پروانه شدم
تا شمع تو افروخت پروانه شدم با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم در روی تو بیقرار شد مردم چشم یعنی که پری دیدم و…
هر ذره که در هوا و در هامونست
هر ذره که در هوا و در هامونست نیکو نگرش که همچو ما مجنونست هر ذره اگر خوش است اگر محزونست سرگشته خورشید خوش بیچونست
با سود وصال تو زیانت نرسد
با سود وصال تو زیانت نرسد جانی تو که زحمتی بجانت نرسد میترساند ترا که تا هر نفسی پر دل شوی و چشم بدانت نرسد
من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم
من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم گفتم جان را بیار محرم ندهم از گفتهٔ خود بیش دهم…
ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم
ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم وز باغ مدام گل نچینی چکنم عالم همه از جمال او روشن شد تو دیده نداری که ببینی…
دوش از سر عاشقی و از مشتاقی
دوش از سر عاشقی و از مشتاقی میکردم التماس می از ساقی چون جاه و جمال خویش بنمود به من من نیست شدم بماند ساقی…
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب دل چون ماهست در دل اندیشه مدار انداز تو اندیشه گری…





