رباعیات مولانا
آنها که بتش خزان سوختهاند
آنها که بتش خزان سوختهاند وز لطف بهار چشمشان دوختهاند اکنون همه را خلعت تو دوختهاند شیوهگری و غنج درآموختهاند
من بندهٔ آن قوم که خود را دانند
من بندهٔ آن قوم که خود را دانند هردم دل خود را ز علط برهانند از ذات و صفات خویش خالی گردند وز لوح وجود…
در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه
در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعهٔ روز فزون از من خواه صد بادیه پر…
چون بدنامی بروزگاری افتد
چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد
هر لحظه میی به جان سرمست دهد
هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است تا دریای…
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مهافزا چکنم امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم
بسیار بخواندهام دستان و سمر
بسیار بخواندهام دستان و سمر از عاشق و معشوق و غم و خون جگر پای علم عشق همه عشق تو است تو خود دگری شها…
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامتی دارد راست کز قامت او قیامت از…
در صحبت حق خموش میباید بود
در صحبت حق خموش میباید بود بیچشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زندهدلان به هوش میباید…
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و…





