رباعیات مولانا
من چشم ترا بسته به کین میبینم
من چشم ترا بسته به کین میبینم اکنون چه کنم که همچنین میبینم بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک است خورشید نگر که…
ای داده مرا به خواب در بیداری
ای داده مرا به خواب در بیداری آسان شده در دلم همه دشواری از ظلمت جهل و کفر رستم باری چون دانستم که عالمالاسراری
دل در هوس تو چون ربابست رباب
دل در هوس تو چون ربابست رباب هر پاره ز سوز تو کبابست کباب دلدار ز درد ما اگر خاموش است در خاموشی دو صد…
آن لحظه که آن سرو روانم برسید
آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بد چنانم برسید من چونکه چنین نیم…
از آب حیات دوست بیمار نماند
از آب حیات دوست بیمار نماند در گلبن وصل دوست یک خار نماند گویند درچهایست از دل سوی دل چه جای دریچهای که دیوار نماند
از سوز غم تو آتش میطلبم
از سوز غم تو آتش میطلبم وز خاک در تو مفرشی میطلبم از ناخوشی خویش به جان آمدهام از حضرت تو وقت خوشی میطلبم
تا چند چو دف دست ستمهات خورم
تا چند چو دف دست ستمهات خورم یا همچو رباب زخم غمهات خورم گفتی که چو چنگ در برت بنوازم من نای تو نیستم که…
هشدار که فضل حق بناگاه آید
هشدار که فضل حق بناگاه آید ناگاه آید بر دل آگاه آید خرگاه وجود خود ز خود خالی کن چون خالی شد شاه به خرگاه…
با بیخبران اگر نشستی بردی
با بیخبران اگر نشستی بردی با هشیاران اگر نشستی مردی رو صومعه ساز همچو زر در کوره از کوره اگر برون شدی افسردی
میجوشد دل که تا به جوش تو رسد
میجوشد دل که تا به جوش تو رسد بیهوش شده است تا به هوش تو رسد مینوشد زهر تا بنوش تو رسد چون حلقه شده…





