رباعیات مولانا
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به…
ای آنکه مرا به لطف بنواختهای
ای آنکه مرا به لطف بنواختهای در دفع کنون بهانهای ساختهای گر با همگان عشق چنین باختهای پس قیمت هیچ دوست نشناختهای
زاهد بودی ترانه گویت کردم
زاهد بودی ترانه گویت کردم خاموش بدی فسانه گویت کردم اندر عالم نه نام بودت نه نشان ننشاندمت و نشانه گویت کردم
آن خوش باشد که صاحب تمییزی
آن خوش باشد که صاحب تمییزی بیآنکه بگویند و بگوید چیزی بیگفت و تقاضا برسد مهمانرا تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی
غم را دیدم گرفته جام دردی
غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی
من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم
من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم بر جملهٔ عاشقان به انکار بدم دیوانه و مست و لاابالی گشتم گوئیکه همه عمر در این…
چون دانستم که عشق پیوست منست
چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست
مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم
مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم مهر از فلک و جهان اغبر کندیم از کبر جهان سبال خود میمالید از دولت دل سبلت…
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست در معرفتش همین قدر دانم ما سایه اوئیم و جهان سایه…
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید دریای عنایت از کرم میجوشید سرنای دل از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد…





