رباعیات مولانا
ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا
ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا ای دولت و اقبال من و کار و کیا ای خلوت و ای سماع و اخلاص…
گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد
گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ…
بر جان و دل و دیده سواری همه خوش
بر جان و دل و دیده سواری همه خوش واندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوش فریاد…
امروز یکی گردش مستانه کنم
امروز یکی گردش مستانه کنم وز کاسهٔ سر ساغر و پیمانه کنم امروز در این شهر همی گردم مست میجویم عاقلی که دیوانه کنم
در چشم منی و گرنه بینا کیمی
در چشم منی و گرنه بینا کیمی در مغز منی و گرنه شیدا کیمی آنجا که نمیدانم آنجای کجاست گر عشق تو نیستی من آنجا…
امشب برو ای خواب اگر بنشینی
امشب برو ای خواب اگر بنشینی از آتش دل سزای سبلت بینی ای عقل برو که تو سخن میچینی وی عشق بیا که سخت با…
گاه از غم دلبران بر آتش باشم
گاه از غم دلبران بر آتش باشم گاه از پی دوستان مشوش باشم آخر بچه خرمی زنم راه نشاط آخر به کدام دلخوشی خوش باشم
ای آتش بخت سوی گردون رفتی
ای آتش بخت سوی گردون رفتی وی آب حیات سوی جیحون رفتی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی
عمریست که جان بنده بیخویشتن است
عمریست که جان بنده بیخویشتن است و انگشتنمای عالمی مرد و زن است برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو…
جانم بر آن قوم که جانند ایشان
جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل بجز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضهایم…





