رباعیات مولانا
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست میلش بسوی اطلس مقراضی نیست شد قاضی ما عاشق از روز ازل با غیر قضای عشق او راضی…
حاشا که دلم ز شبنشینی سیر است
حاشا که دلم ز شبنشینی سیر است یا ساقی ما بیمدد و ادبیر است از خواب چو سایه عقلها سر زیر است فردا ز پگه…
از خاک در تو چون جدا میباشم
از خاک در تو چون جدا میباشم با گریه و ناله آشنا میباشم چون شمع ز گریه آبرو میدارم چون چنگ ز ناله با نوا…
تا آتش و آب عشق بشناختهام
تا آتش و آب عشق بشناختهام در آتش دل چو آب بگداختهام مانند رباب دل بپرداختهام تا زخمهٔ زخم عشق خوش ساختهام
یاری که غمش دوای هر بیمار است
یاری که غمش دوای هر بیمار است او را یار است هرکه با او یار است گویند مرا باش در کار مدام من بیکارم ولیک…
این صورت باغست و در او نیست ثمر
این صورت باغست و در او نیست ثمر تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور یا کار معلق و فریبست و غرر خود از تو نجست…
هر جان عزیز کو شناسای رهست
هر جان عزیز کو شناسای رهست داند که هر آنچه آید از کارگه است بر زادهٔ چرخ و چرخ چون جرم نهی کاین چرخ ز…
ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی
ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی دیدم که در آتشی و بگذاشتمت تا پخته و تا…
دل جمله حکایت از بهار تو کند
دل جمله حکایت از بهار تو کند جان جمله حدیث لالهزار تو کند مستی ز دو چشم پرخمار تو کند تا خدمت لعل آبدار تو…
آن کس که نساخت با لقای یاران
آن کس که نساخت با لقای یاران افتاد به مکر دزد و تهدید عوان میگفت و همی گریست و انگشت گزان فریاد من از خوی…





