رباعیات مولانا
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است از حکم حقست و از قضا و قدر است من جهد همی کنم قضا میگوید…
من بر سر کویت آستین گردانم
من بر سر کویت آستین گردانم تو پنداری که من ترا میخوانم نی نی رو رو که من ترا میدانم خود رسم منست کاستین جنبانم
چشمان خمار و روی رخشان داری
چشمان خمار و روی رخشان داری کان گوهر و لعل بدخشان داری گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری گل را ز جمال خود تو…
ای آنکه غلام خسرو شیرینی
ای آنکه غلام خسرو شیرینی با عشق بساز گر حریف دینی پیوسته حریف عشق و گرمی میباش تا عاشق گرم از تو برد عنینی
زاهد بودم ترانه گویم کردی
زاهد بودم ترانه گویم کردی سر فتنهٔ بزم و بادهجویم کردی سجادهنشین با وقارم دیدی بازیچهٔ کودکان کویم کردی
بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم
بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم کوی تو گذر کنم چو پی برگیرم چندین کرم و لطف که با من کردی اندر دو جهان…
لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی
لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی نوبت چو به ما رسد بهائی بنهی جرم را همه عفو کنی بیسببی وین جرم مرا تو دست…
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش وی زلف پریشان مشو از شانهٔ خویش وی مرغ متاب روی از دانهٔ خویش ای خانه خدا درآی…
گر قدر کمال خویش بشناختمی
گر قدر کمال خویش بشناختمی دامان خود از خاک بپرداختمی خالی و سبک بر آسمان تاختمی سر بر فلک نهم برافراختمی
هر لحظه همی خوانمش از راه بعید
هر لحظه همی خوانمش از راه بعید کو سورهٔ یوسف است و قرآن مجید گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید گفت آنکه…





