رباعیات مولانا
چون صورت تو در دل ما بازآید
چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشتهها بازآید
هرچند شکر لذت جان و جگر است
هرچند شکر لذت جان و جگر است آن خود دگر است و شکر او دگر است گفتم که از آن نیشکرم افزون کن گفتا نه…
سودای توام در جنون میزد دوش
سودای توام در جنون میزد دوش دریای دو چشم موج خون میزد دوش تا نیم شبی خیل خیالت برسید ورنی جانم خیمه برون میزد دوش
آن شاه که خاک پای او تاج سر است
آن شاه که خاک پای او تاج سر است گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است اینک رخ زرد من گوا گفت برو رخ…
دردی داری که بحر را پر دارد
دردی داری که بحر را پر دارد دردی که هزار بحر پر در دارد خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر زانروی که روی…
این بانگ خوش از جانب کیوان منست
این بانگ خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست…
مهرویان را یکان یکان برشمرید
مهرویان را یکان یکان برشمرید باشد به غلط نام مه ما ببرید ای انجمنی که رد پس پرده درید بر دیدهٔ پر آتش من در…
چونی که ترش مگر شکربارت نیست
چونی که ترش مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست
مردان رهت که سر معنی دانند
مردان رهت که سر معنی دانند از دیدهٔ کوته نظران پنهانند این طرفهتر آنکه هرکه حق را بشناخت مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند
ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو
ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو زنبیل جهان گدای دریوزهٔ تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگزارده باشد حق یکروزهٔ تو





