رباعیات مولانا
یک چند به تقلید گزیدم خود را
یک چند به تقلید گزیدم خود را نادیده همی نام شنیدم خود را در خود بودم زان نسزیدم خود را از خود چو برون شدم…
از باد همه پیام او میشنوم
از باد همه پیام او میشنوم وز بلبل مست نام او میشنوم این نقش عجب که دیدهام بر در دل آوازهٔ آن ز بام او…
هر دل که بسوی دلربائی نرود
هر دل که بسوی دلربائی نرود والله که بجز سوی فنائی نرود ای شاد کبوتری که صید عشق است چندانکه برانیش بجائی نرود
تا درد نیابی تو به درمان نرسی
تا درد نیابی تو به درمان نرسی تا جان ندهی به وصل جانان نرسی تا همچو خلیل اندر آتش نروی چون خضر به سرچشمهٔ حیوان…
من ذره و خورشید لقائی تو مرا
من ذره و خورشید لقائی تو مرا بیمار غمم عین دوائی تو مرا بیبال و پراندر پی تو میپرم من کاه شدم چو کهربائی تو…
با دل گفتم اگر بود جای سخن
با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره…
ما را ز هوای خویش دف زن کردی
ما را ز هوای خویش دف زن کردی صد دریا را ز خویش کف زن کردی آن وسوسهای را که ز لاحول دمید در کشتی…
ای دل تو اگر هزار دلبر داری
ای دل تو اگر هزار دلبر داری شرط آن نبود که دل ز ما برداری گر دل داری که دل ز ما برداری از یار…
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیست
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیست میگفت بد من ارچه آتش خو نیست چون دید مرا زود سخن گردانید کو آن منست این سخن…
از گل قفس هدهد جانها تو کنی
از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی آن را که تو سرمهاش کشیدی او داند کاینها ز تو آید…





