رباعیات مولانا
با سرکشی عشق اگر سرد آرم
با سرکشی عشق اگر سرد آرم بالله به سوگند که بس سر دارم روزیکه چو منصور کنی بردارم هردم خبری آرد از آن سردارم
میفرماید خدا که ای هرجائی
میفرماید خدا که ای هرجائی از عام ببر که خاص آن مائی با ما خو کن که عاقبت آن دلدار پیشت آید شبانگه تنهائی
ای دل چه حدیث ماجرا میجوئی
ای دل چه حدیث ماجرا میجوئی من با توام ای دل تو کرا میجوئی ور زانکه ندیدهای کرا میجوئی ور زانکه بدیدهای چرا میجوئی
دوری ز برادر منافق بهتر
دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر
اندر طلب دوست همی بشتابم
اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا…
خورشید که در خانه بقا می نکند
خورشید که در خانه بقا می نکند میگردد جابجا و جا می نکند آن نرو بجز قصد هوا مینکند میگوید کاصل ما خطا می نکند
از یاد خدای مرد مطلق خیزد
از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن…
تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما
تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما ما چارهگریم و عشق بیچاره ما جان کیست کمینه طفل گهوارهٔ ما دل کیست یکی غریب آوارهٔ ما
یکبار به مردم و مرا کس نگریست
یکبار به مردم و مرا کس نگریست گر بار دگر زنده شوم دانم زیست ای کرده تو قصد من ترا با من چیست یا صحبت…
با ما چه نهای مشو رفیق اوباش
با ما چه نهای مشو رفیق اوباش کاول قدمت دمند و آخر پرخاش گل باش و بهر سخن که خواهی میخند مرد سره باش و…





