رباعیات مولانا
هان ای سفری عزم کجایست کجا
هان ای سفری عزم کجایست کجا هرجا که روی نشستهای در دل ما چندان غم دریاست ترا چون ماهی کافشاند لب خشک تو را در…
درویش که اسرار جهان میبخشد
درویش که اسرار جهان میبخشد هردم ملکی به رایگان میبخشد درویش کسی نیست که نان میطلبد درویش کسی بود که جان میبخشد
من تجربه کردم صنم خوشخو را
من تجربه کردم صنم خوشخو را سیلاب سیه تیره نکرد آنجو را یک روز گره نبست او ابرو را دارم بیمرگ و زندگانی او را
این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست اندر پس پردهها یکی دایهٔ ماست ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست
گر جنگ کند به جای چنگش گیرم
گر جنگ کند به جای چنگش گیرم ور خوار کنم بنام و ننگش گیرم دانی بر من تنگ چرا میگیرد تا چون ببرم آید تنگش…
ای چون علم سپید در صحرائی
ای چون علم سپید در صحرائی ای رحمت در رسیده از بالائی من در هوس تو میپزم حلوائی حلوا بنگر به صورت سودائی
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست اما دل و معشوق دو باشند خطاست معشوق بهانه است و معبود خداست هرکس که دو…
آن کس که ببست خواب ما را بستم
آن کس که ببست خواب ما را بستم یارب تو ببند خواب او را به کرم تا باز چشد مرارت بیخوابی و اندیشه کند به…
حسنت که همه جهان فسونش بگرفت
حسنت که همه جهان فسونش بگرفت درد حسد حسود چونش بگرفت سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست از بس عاشق که کشت خونش بگرفت
از درد چو جان تو به فریاد آید
از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد…





