رباعیات مولانا
آن خوش باشد که صاحب تمییزی
آن خوش باشد که صاحب تمییزی بیآنکه بگویند و بگوید چیزی بیگفت و تقاضا برسد مهمانرا تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی
غم را دیدم گرفته جام دردی
غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی
من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم
من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم بر جملهٔ عاشقان به انکار بدم دیوانه و مست و لاابالی گشتم گوئیکه همه عمر در این…
چون دانستم که عشق پیوست منست
چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست
مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم
مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم مهر از فلک و جهان اغبر کندیم از کبر جهان سبال خود میمالید از دولت دل سبلت…
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست در معرفتش همین قدر دانم ما سایه اوئیم و جهان سایه…
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید دریای عنایت از کرم میجوشید سرنای دل از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد…
در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد
در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد بیبند مرا از این جهان بند تو کرد میفرمائی که عهد و سوگند تو کو بیعهد مرا…
ای نرگس پر خواب ربودی خوابم
ای نرگس پر خواب ربودی خوابم وی لالهٔ سیراب ببردی آبم ای سنبل پرتاب ز تو درتابم ای گوهر کمیاب ترا کی یابم
گفتم که دلا تو در بلا افتادی
گفتم که دلا تو در بلا افتادی گفتا که خوشم تو به کجا افتادی گفتم که دماغ دوا باید، گفت دیوانه توئی که در دوا…





