رباعیات مولانا
هر لحظه میی به جان سرمست دهد
هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است تا دریای…
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مهافزا چکنم امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم
بسیار بخواندهام دستان و سمر
بسیار بخواندهام دستان و سمر از عاشق و معشوق و غم و خون جگر پای علم عشق همه عشق تو است تو خود دگری شها…
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامتی دارد راست کز قامت او قیامت از…
در صحبت حق خموش میباید بود
در صحبت حق خموش میباید بود بیچشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زندهدلان به هوش میباید…
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و…
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز…
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث پاکی و منزهی ز نسیان و حدث جز فکر تو در سرم همه عین خطاست جز ذکر تو…
گر باد بر آن زلف پریشان زندت
گر باد بر آن زلف پریشان زندت مه طال بقا از بن دندان زندت ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح گر زانچه…
بنمای به من رخت بکن مردمی
بنمای به من رخت بکن مردمی تا لاف زنم که دیدهام خرمی ای جان جهان از تو چه باشد کمی کز دیدن تو شاد شود…





