رباعیات مولانا
قاصد پی اینکه بنده خندان نشود
قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان…
آن کس که ترا نقش کند او تنها
آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا
شمشیر ازل بدست مردان خداست
شمشیر ازل بدست مردان خداست گوی ابدی در خم چوگان خداست آن تن که چو کوه طور روشن آید نور خود از او طلب که…
از دل سوی دلدار شکافست شکاف
از دل سوی دلدار شکافست شکاف وانکس که نداند این معافست معاف هر روز در این حلقه مصافست مصاف میپنداری که این گزافست گزاف
خائیدن آن لب که چشیدی شکرش
خائیدن آن لب که چشیدی شکرش مالیدن دستی که کشیدی بسرش نگذارد آنکه او به جان و جگرش آب حیوان همی رسد از اثرش
مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت
مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت انصاف بده که نیک مردانه گرفت از دل چو بماند دلبرش دست کشید از جان چو بجست…
این فصل بهار نیست فصلی دگر است
این فصل بهار نیست فصلی دگر است مخموری هر چشم ز وصلی دگر است هرچند که جمله شاخها رقصانند جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر…
گفتند که هست یار را شور وشری
گفتند که هست یار را شور وشری گفتم که دوم بار بگو خوش خبری گفتا ترش است روی خوبش قدری گفتم که زهی تهمت کژ…
ای داروی فربهی و جان عاشق
ای داروی فربهی و جان عاشق فربه ز خیال تو روان عاشق شیرین ز دهان تو دهان عاشق جان بندهات ای جان و جهان عاشق
گر خوب کنی روی مرا خوب توام
گر خوب کنی روی مرا خوب توام ور چنگ کنی چو چوب هم چوب توام گر پاره کنی ز رنج ایوب توام ای یوسف روزگار…





