رباعیات مولانا
آن روز که دیوانه سر و سودائی
آن روز که دیوانه سر و سودائی در سلسلهٔ دولتیان میآئی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزائی
در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد
در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد تا عرش همه فتنه و غوغا گیرد چون روح شود جهان نه بالا و نه زیر چون…
ای یار بیا و بر دلم بر میزان
ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدائی جستند دیوار بد و…
گفتم که ز چشم خلق با دردسریم
گفتم که ز چشم خلق با دردسریم تا زحمت خود ز چشم خلقان ببریم او در تن چون خیال من شد چو خیال یعنی که…
ای جان جهان به حق احسانت مرو
ای جان جهان به حق احسانت مرو مستم مستم ز شیر پستانت مرو اندر قفسم شکر می افشان و مرو ای طوطی جان زین شکرستانت…
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت وان ذره جهان شد که…
بییاری تو دل بسوی یار نشد
بییاری تو دل بسوی یار نشد تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد هرچیز که بسیار شود خار شود غمهای تو بسیار شد و خوار شد
آن شب که ترا به خواب بینم پیداست
آن شب که ترا به خواب بینم پیداست چون روز شود چو روز دل پرغوغاست آن پیل که دوش خواب هندستان دید از بند بجست…
درنه قدمی که چشمه حیوانست
درنه قدمی که چشمه حیوانست میگرد چو چرخ تا مهت گرانست جانیست ترا بگرد حضرت گردان این جان گردان ز گردش آن جانست
یاری کن و یار باش ای یار مخسب
یاری کن و یار باش ای یار مخسب ای بلبل سرمست به گلزار مخسب یاران غریب را نگهدار مخسب امشب شب بخشش است زنهار مخسب





