رباعیات مولانا
عشاق به یک دم دو جهان در بازند
عشاق به یک دم دو جهان در بازند صد ساله بقا به یک زمان دربازند بر بوی دمی هزار منزل بروند وز بهر دلی هزار…
ای بسته تو خواب من به چشم جادو
ای بسته تو خواب من به چشم جادو آن آب حیات و نقل بیخوابان کو کی بینم آب چون منم غرقهٔ جو خود آب گرفته…
سر سخن دوست نمیرم گفت
سر سخن دوست نمیرم گفت دریست گرانبها نمیرم سفت ترسم که بخواب دربگویم سخنی شبهاست که از بیم نمیرم خفت
بیزارم از آن آب که آتش نشود
بیزارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود
نی هرکه کند رقص و جهد بالا او
نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم…
در مدرسهٔ عشق اگر قال بود
در مدرسهٔ عشق اگر قال بود کی فرق میان قال با حال بود در عشق نداد هیچ مفتی فتوی در عشق زبان مفتیان لال بود
من بیخبرم خدای خود میداند
من بیخبرم خدای خود میداند کاندر دل من مرا چه میخنداند باری دل من شاخ گلی را ماند کش باد صبا بلطف میافشاند
چون زیر افکند در عراق آمیزد
چون زیر افکند در عراق آمیزد دل عقل کند رها ز تن بگریزد من آتشم و چو درد می برخیزم هر آتش را که درد…
ای پر ز جفا چند از این طراری
ای پر ز جفا چند از این طراری پنهان چه کنی آنچه به باطن داری گر سر ز خط وفای من برداری واقف نیم از…
سرهای درختان گل تر میچینند
سرهای درختان گل تر میچینند و اندر دل خود کان گهر میبینند چون بر سر پایند که با بیبرگی نومید نگردند و ز پا میشینند





