رباعیات مولانا
گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو
گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو گفتا که دل خراب مستانهٔ تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست، خراب باد کاشانهٔ تو
از چشم تو سحر مطلق آموختهام
از چشم تو سحر مطلق آموختهام وز عشق تو شمع روحافروختهام از حالت من چشم بدان دوخته باد چون چشم برخسار تو در دوختهام
شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید
شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید چون بچهٔ خرد آستین برخاید چون دید مرا کنار را بگشاید چون باز جهد مرغ دلم برباید
من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم
من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم از نازش معشوقه خودکام شدم در هر نفسی پخته شدم خام شدم در هر قدمی دانه شدم…
این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست
این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست و امروز که بیمار شدم از تب اوست پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب جز از می و شکری…
گر من مستم ز روی بدکرداری
گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری این آن سر پل نیست…
ای خواب مرا بسته و مدفون کرده
ای خواب مرا بسته و مدفون کرده شب را و مرا بیخود و مجنون کرده جان را به فسون گرم از تن برده دل را…
قاصد پی اینکه بنده خندان نشود
قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان…
آن کس که ترا نقش کند او تنها
آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا
شمشیر ازل بدست مردان خداست
شمشیر ازل بدست مردان خداست گوی ابدی در خم چوگان خداست آن تن که چو کوه طور روشن آید نور خود از او طلب که…





