رباعیات مولانا
گفتم عشقت قرابت و خویش منست
گفتم عشقت قرابت و خویش منست غم نیست غم از دل بداندیش منست گفتا بکمان و تیر خود مینازی گستاخ مینداز گرو پیش منست
ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا
ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا از ماه تو تحفهها است شبگرد ترا هر چند که سرخ روست اطراف شفق شهمات همی شوند رخ…
گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم
گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم وین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم ور با لب خشک عشق را خشک…
نی من منم و نی تو توئی نی تو منی
نی من منم و نی تو توئی نی تو منی هم من منم و هم تو توئی و هم تو منی من با تو چنانم…
در کام دل آنچه بود نفسم همه راند
در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند نفس بد من مرا بدین روز نشاند من ماندم و فضل…
من بندهٔ یاری که ملالش نبود
من بندهٔ یاری که ملالش نبود کانرا که ملالست وصالش نبود گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال تا تیره بود آب خیالش نبود
چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل
چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل خود را به قدم ز غیر او خالی کن…
ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست
ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست از ابر گهربار ازل برق اینست تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی او قصه ز دیده میکند فرق اینست
سرسبزتر از تو من ندیدم شجری
سرسبزتر از تو من ندیدم شجری پرنورتر از تو من ندیدم قمری شبخیزتر از تو من ندیدم سحری پرذوقتر از تو من ندیدم شکری
بیطاعت دین بهشت رحمان مطلب
بیطاعت دین بهشت رحمان مطلب بیخاتم حق ملک سلیمان مطلب چون عاقبت کار اجل خواهد بود آزار دل هیچ مسلمان مطلب





