دی از سر سودای تو من شوریده

دی از سر سودای تو من شوریده رفتم به چمن جامه چو گل بدریده از جمله خوشیهای بهارم بی‌تو جز آب روان نیامد اندر دیده

Continue Reading...

اکنون که رخت جان جهانی بربود

اکنون که رخت جان جهانی بربود در خانه نشستنت کجا دارد سود آن روز که مه شدی نمیدانستی کانگشت نمای عالمی خواهی بود

Continue Reading...

دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی

دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی می‌گفت ترانه‌ای کنار جوئی کز لعل و زمرد و زر و زیره توان برساخت گلی ولی ندارد بوئی

Continue Reading...

ای دوست مگو تو بنده‌ای یا آزاد

ای دوست مگو تو بنده‌ای یا آزاد بنده که خرد برای زشتی و فساد ای دست برآورده ترا دست که داد بگزار مراد خویش کاوراست…

Continue Reading...

هر روز حجاب بیقراران بیش است

هر روز حجاب بیقراران بیش است زان درد من از قطرهٔ باران بیش است آنجا که منم تا که بدانجا که منم دو کون چه…

Continue Reading...

در انجمنی نشسته دیدم دوشش

در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش رخ را به بهانه بر رخش بنهادم یعنی که حدیث میکنم در گوشش

Continue Reading...

ناساز از آنیم که سازی داریم

ناساز از آنیم که سازی داریم بد خوی از آنیم که نازی داریم در صورت جغد شاهبازی داریم در عین فنا عمر درازی داریم

Continue Reading...

در بادیهٔ عشق تو کردم سفری

در بادیهٔ عشق تو کردم سفری تا بو که بیایم ز وصالت خبری در هر منزل که می‌نهادم قدمی افکنده تنی دیدم و افتاده سری

Continue Reading...

آنها که شب و روز ترا بر اثرند

آنها که شب و روز ترا بر اثرند صیاد نهانند ولی مختصرند با هر که بسازی تو از آنت ببرند گر خود نروی کشان کشانت…

Continue Reading...

دیوانه میان خلق پیدا باشد

دیوانه میان خلق پیدا باشد زیرا که سوار اسب سودا باشد دیوانه کسی بود که او را نشناخت دیوانه به نزد ما شناسا باشد

Continue Reading...