من پیر فنا بدم جوانم کردی

من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی می‌ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی

Continue Reading...

چون می‌دانی که از نکوئی دورم

چون می‌دانی که از نکوئی دورم گر بگریزم ز نیکوان معذورم او همچو عصا کش است و من نابینا من گام به خود نمیزنم مأمورم

Continue Reading...

ای جان ز دل تو بر دل من راهست

ای جان ز دل تو بر دل من راهست وز جستن آن در دل من آگاه است زیرا دل من چو آب صافی خوش است…

Continue Reading...

سوگند همی خورد پریر آن ساقی

سوگند همی خورد پریر آن ساقی می‌گفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی

Continue Reading...

پرسید مهم که چشم تو مه را دید

پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه میپرسید گفتا که ز ماه عید میپرسم من گفتم که…

Continue Reading...

ما برزگران این کهن دشت نویم

ما برزگران این کهن دشت نویم در کشتهٔ شادی همه غم میدرویم چون لالهٔ کم عمر در این دشت فنا تا سر زده از خاک…

Continue Reading...

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید مالم همه خورد و کار با دلق رسید آبی که از آن دامن خود میچیدم اکنون…

Continue Reading...

قاشانیم و لاابالی حالیم

قاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان ازال آزالیم جانداده به عشق رطل مالامالیم صافی بخوریم و درد بر سر مالیم

Continue Reading...

آن کان نبات و تنگ شکر نامد

آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد

Continue Reading...

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم وز بستن پای و رفتن سر ترسیم ما گرم روان دوزخ آشامانیم از گفت و مگوی خلق…

Continue Reading...