رباعیات مولانا
من پیر فنا بدم جوانم کردی
من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی میترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی
چون میدانی که از نکوئی دورم
چون میدانی که از نکوئی دورم گر بگریزم ز نیکوان معذورم او همچو عصا کش است و من نابینا من گام به خود نمیزنم مأمورم
ای جان ز دل تو بر دل من راهست
ای جان ز دل تو بر دل من راهست وز جستن آن در دل من آگاه است زیرا دل من چو آب صافی خوش است…
سوگند همی خورد پریر آن ساقی
سوگند همی خورد پریر آن ساقی میگفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی
پرسید مهم که چشم تو مه را دید
پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه میپرسید گفتا که ز ماه عید میپرسم من گفتم که…
ما برزگران این کهن دشت نویم
ما برزگران این کهن دشت نویم در کشتهٔ شادی همه غم میدرویم چون لالهٔ کم عمر در این دشت فنا تا سر زده از خاک…
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید مالم همه خورد و کار با دلق رسید آبی که از آن دامن خود میچیدم اکنون…
قاشانیم و لاابالی حالیم
قاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان ازال آزالیم جانداده به عشق رطل مالامالیم صافی بخوریم و درد بر سر مالیم
آن کان نبات و تنگ شکر نامد
آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد
حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم
حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم وز بستن پای و رفتن سر ترسیم ما گرم روان دوزخ آشامانیم از گفت و مگوی خلق…





