رباعیات مولانا
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب دل چون ماهست در دل اندیشه مدار انداز تو اندیشه گری…
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهای
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهای خندان بدو لب لعل گزان آمدهای آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست کامروز دگر به قصد جان…
اسرار ز دست دادمی نتوانم
اسرار ز دست دادمی نتوانم وانرا بسزا گشاد می نتوانم چیزیست درونم که مرا خوش دارد انگشت بر او نهادمی نتوانم
تا من بزیم پیشه و کارم اینست
تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست
هم دل به دلستانت رساند روزی
هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان سوی جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تراست کان درد به درمانت رساند روزی
خون دلبر من میان دلداران نیست
خون دلبر من میان دلداران نیست او را چون جهان هلاکت و پایان نیست گر خیرهسری زنخ زند گو میزن معشوق ازین لطیفتر امکان نیست
میگوید دف که هان بزن بر رویم
میگوید دف که هان بزن بر رویم چندانکه زنی حدیث دیگر گویم من عاشقم و چو عاشقان خوشخویم ور رحم کنی زخم زنی این گویم
خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم
خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم بر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم کشتی دو سه ماه بر سر یخ راندیم وقت است برادران…
آنکس که درون سینه را دل پنداشت
آنکس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع این جمله…
دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد
دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد بر روی شکوفهها علامت میکرد آن سرو چمن دعوی قامت میکرد گل خندهزنان بر او قیامت میکرد





