رباعیات مولانا
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به…
عید آمد و هرکس قدری مقداری
عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توئی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر…
ای قوم که برتر از مه و مهتابید
ای قوم که برتر از مه و مهتابید از هستی آب و گل چرا میتابید ای اهل خرابات که در غرقابید خیزید که روز و…
شادی همه طالبان که مطلوب رسید
شادی همه طالبان که مطلوب رسید داد ای همه عاشقان که محبوب رسید آن صحت رنجهای ایوب رسید آن یوسف صد هزار یعقوب رسید
چشمت صنما هزار دلدار کشد
چشمت صنما هزار دلدار کشد آن نالهٔ زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بردار کنند آن نرگس بیدار تو بیدار کشد
هر لحظه مها پیش خودم میخوانی
هر لحظه مها پیش خودم میخوانی احوال همی پرسی و خود میدانی تو سرو روانی و سخن پیش تو باد میگویم و سر به خیره…
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی آن زهد نبود مینمود ای ساقی مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی کاندر ازل آنچه هست بود…
ای آنکه نظر به طعنه میاندازی
ای آنکه نظر به طعنه میاندازی بشناس دمی تو بازی از جان بازی ای جان غریب در جهان میسازی روزی دو فتاد مرغزی بارازی
زلف تو که یکروزم از او روشن نه
زلف تو که یکروزم از او روشن نه با خاک برآورد سرو با من نه با هرچه درآرد سر او زنده شود کانجا همه جانست…
لطف تو جهانی و قرانی افراشت
لطف تو جهانی و قرانی افراشت وین تعبیههای خود به چیزی ننگاشت یک قطره از آن آب در این بحر چکید یگدانه ز انبار در…





