رباعیات مولانا
دیوانهام نیم ولیک همی خوانندم
دیوانهام نیم ولیک همی خوانندم بیگانهام ولیک میرانندم همچون عسسان بجهد در نیمهٔ شب مستند ولی چو روز میدانندم
آمد شد خود به کوی تو میبینم
آمد شد خود به کوی تو میبینم میل دل و دیده سوی تو میبینم گیرم که همه جرم جهان من کردم آخر نه جهان بروی…
ذات تو ز عیبها جدا دانستم
ذات تو ز عیبها جدا دانستم موصوف به مغز کبریا دانستم من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین خود را چو شناختم ترا دانستم
ای ساقی اگر سعادتی هست تراست
ای ساقی اگر سعادتی هست تراست جانی و دلی و جان و دل مست تراست اندر سر ما عشق تو پا میکوبد دستی میزن که…
هر روز نو برآئی ای دلبر جان
هر روز نو برآئی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من…
جان بگریزد اگر ز جان بگریزی
جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز…
من قاعدهٔ درد و دوا میشکنم
من قاعدهٔ درد و دوا میشکنم من قاعدهٔ مهر و جفا میشکنم دیدی که به صدق توبهها میکردم بنگر که چگونه توبهها میشکنم
جان دید ز جانان ازل دمسازی
جان دید ز جانان ازل دمسازی میخواهد کز من ببرد هنبازی این بازیها که جان برون آورده است ما را به خود تمام بازی بازی
امروز من و جام صبوحی در دست
امروز من و جام صبوحی در دست میافتم و میخیزم و میگردم مست با سرو بلند خویش من مستم و پست من نیست شوم تا…
در چشم منست ابروی همچو کمان
در چشم منست ابروی همچو کمان من روح سپر کرده و او تیر زنان چون زخم رسید زخم از پرده دران او نازکنان کنار و…





