رباعیات مولانا
ای دل برو از عاقبت اندیشان باش
ای دل برو از عاقبت اندیشان باش در عالم بیگانگی از خویشان باش گر باد صبا مرکب خود میخواهی خاک قدم مرکب درویشان باش
دلدار ابد گرد دلم میگردد
دلدار ابد گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد
اندر رمضان خاک تو زر میگردد
اندر رمضان خاک تو زر میگردد چون سنگ که سرمهٔ بصر میگردد آن لقمه که خوردهای قذر میگردد وان صبر که کردهای نظر میگردد
از ثور فلک شیر وفا میدوشم
از ثور فلک شیر وفا میدوشم هرچند که از پنجهٔ او بخروشم هرچند که دوش حلقه بد در گوشم امشب به خدا که بهتر است…
از لشکر صبرم علمی بیش نماند
از لشکر صبرم علمی بیش نماند وز هرچه مرا بود غمی بیش نماند وین طرفه تر است کز سر عشوه هنوز دم میدمد و مرا…
تا ظن نبری که از تو بگریختهام
تا ظن نبری که از تو بگریختهام یا با دگری جز تو درآمیختهام بر بسته نیم ز اصل انگیختهام چون سیل به بحر یار درریختهام
کشتی چو به دریای روان میگذرد
کشتی چو به دریای روان میگذرد میپندارد که نیستان میگذرد ما میگذریم ز این جهان در همه حال میپندارم کاین جهان میگذرد
با شاه هر آنکسی که در خرگاهست
با شاه هر آنکسی که در خرگاهست آن از کرم و لطف و عطای شاهست با شاه کجا رسی بهر بیخویشی زانجانب بیخودی هزاران راهست
صحت که کشد به سقم و رنجوری به
صحت که کشد به سقم و رنجوری به زان جامه که سازی بستم عوری به چشمی که نبیند ره حق کوری به صحبت که تقرب…
ای دل چو وصال یار دیدی حالی
ای دل چو وصال یار دیدی حالی در پای غمش بمیر تا کی نالی شرطست چو آفتاب رخ بنماید گر شمع نمیرد بکشندش حالی





