رباعیات مولانا
کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
کس دل ندهد بدو که خونخوار منست جان رفت چه جای کفش و دستار منست تو نیز برو دلا که این کار تو نیست این…
ای دل تو و درد او که درمان اینست
ای دل تو و درد او که درمان اینست غم میخور و دم مزن که فرمان اینست گر پای بر آرزو نهادی یکچند کشتی سگ…
صبح آمد و وقت روشنائی آمد
صبح آمد و وقت روشنائی آمد شبخیزان را دم جدائی آمد آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب وقت هوس شکر ربائی آمد
اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر سر من نبود جز رای صلاح اندر شب و روز پاک جویای صلاح امسال چنانم که نیارم گفتن یک سال دگر وای مرا وای…
خورشید که باشد که بروی تو رسد
خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود دیوانه شود…
از نیکی تو طبع بداندیش نماند
از نیکی تو طبع بداندیش نماند نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند از خیل، جلالت تو عالم بگرفت تا جمله ملک…
تا عشق ترا است این شکرخائیها
تا عشق ترا است این شکرخائیها هر روز تو گوش دار صفرائیها کارت همه شب شراب پیمائیها مکر و دغل و خصومت افزائیها
گه باده لقب نهادم و گه جامش
گه باده لقب نهادم و گه جامش گاهی زر پخته گاه سیم خامش گه دانه و گاه صید و گاهی دامش این جمله چراست تا…
با ما ز ازل رفته قراری دگر است
با ما ز ازل رفته قراری دگر است این عالم اجساد دیاری دگر است ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز بیرون ز نماز روزگاری دگر…
گر دست بشد ز کار پائی میزن
گر دست بشد ز کار پائی میزن ور پای نماند هم نوایی میزن گر نیست ترا به عقل رایی میزن حاصل هر دم، دم وفائی…





