کس دل ندهد بدو که خونخوار منست

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست جان رفت چه جای کفش و دستار منست تو نیز برو دلا که این کار تو نیست این…

Continue Reading...

ای دل تو و درد او که درمان اینست

ای دل تو و درد او که درمان اینست غم میخور و دم مزن که فرمان اینست گر پای بر آرزو نهادی یکچند کشتی سگ…

Continue Reading...

صبح آمد و وقت روشنائی آمد

صبح آمد و وقت روشنائی آمد شبخیزان را دم جدائی آمد آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب وقت هوس شکر ربائی آمد

Continue Reading...

اندر سر من نبود جز رای صلاح

اندر سر من نبود جز رای صلاح اندر شب و روز پاک جویای صلاح امسال چنانم که نیارم گفتن یک سال دگر وای مرا وای…

Continue Reading...

خورشید که باشد که بروی تو رسد

خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود دیوانه شود…

Continue Reading...

از نیکی تو طبع بداندیش نماند

از نیکی تو طبع بداندیش نماند نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند از خیل، جلالت تو عالم بگرفت تا جمله ملک…

Continue Reading...

تا عشق ترا است این شکرخائیها

تا عشق ترا است این شکرخائیها هر روز تو گوش دار صفرائیها کارت همه شب شراب پیمائیها مکر و دغل و خصومت افزائیها

Continue Reading...

گه باده لقب نهادم و گه جامش

گه باده لقب نهادم و گه جامش گاهی زر پخته گاه سیم خامش گه دانه و گاه صید و گاهی دامش این جمله چراست تا…

Continue Reading...

با ما ز ازل رفته قراری دگر است

با ما ز ازل رفته قراری دگر است این عالم اجساد دیاری دگر است ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز بیرون ز نماز روزگاری دگر…

Continue Reading...

گر دست بشد ز کار پائی می‌زن

گر دست بشد ز کار پائی می‌زن ور پای نماند هم نوایی می‌زن گر نیست ترا به عقل رایی می‌زن حاصل هر دم، دم وفائی…

Continue Reading...