رباعیات مولانا
ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
ما عاشق عشقیم که عشق است نجات جان چون خضر است و عشق چون آبحیات وای آنکه ندارد از شه عشق برات حیوان چه خبر…
با عشق نشین که گوهر کان تو است
با عشق نشین که گوهر کان تو است آنکس را جو که تا ابد آن تو است آنرا بمخوان جان که غم جان تو است…
گرنه حذر از غیرت مردان کنمی
گرنه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفتهام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بیخویش و خراب و مست و…
ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو
ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو زین تفرقهٔ خویش چه میخواهی تو یک لحظه که از حضور غایب مانی آن لحظه بدانکه مشرک راهی…
کو پای که او باغ و چمن را شاید
کو پای که او باغ و چمن را شاید کو چشم که او سرو و سمن را شاید پای و چشمی یکی جگر سوختهای بنمای…
آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آنکس که بروی خواب او رشک پریست آمد سحری و بر دل من نگریست او گریه و من گریه که تا آمد صبح پرسید کز…
صد داد همی رسد ز بیدادی تو
صد داد همی رسد ز بیدادی تو در وهم چگونه آورم شادی تو از بندگی تو سرو آزادی یافت گل جامهٔ خود درید ز آزادی…
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد گوئی که بلا بر سر او ریخته شد منصور ز سر عشق میداد نشان حلقش به طناب غیرت…
هم مستم و هم بادهٔ مستان توام
هم مستم و هم بادهٔ مستان توام هم آفت جان زیر دستان توام چون نیست شدم کنون ز هستان توام گفتی که الست از الست…
داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو
داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو وان نرگس مخمورهٔ خمارهٔ تو چندان نمک است در تو دانی پی چیست از بهر ستیزهٔ جگرخوارهٔ تو





