رباعیات مولانا
گر داد کنی درخور خود داد کنی
گر داد کنی درخور خود داد کنی بیچاره کسی را که تواش یاد کنی گفتی تو که بسیار بیادت کردم من میدانم که چون مرا…
این نیست ره وصل که پنداشتهای
این نیست ره وصل که پنداشتهای این نیست جهان جان که بگذاشتهای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات اندر ره تست لیکن…
عشق تو سلامت ز جهان میببرد
عشق تو سلامت ز جهان میببرد هجر تو اجل گشته که جان میببرد آندل که به صد هزار جان میندهم یک خندهٔ تو به رایگان…
ای دل اثر صبح گه شام که دید
ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوختهام فریاد مکن سوختهای خام که…
دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت
دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت والله که نخورد آنقدح را و بریخت دل قالب مرده دید خود را بیتو اینست سزای آنکه…
آنجا که بهر سخن دل ما گردد
آنجا که بهر سخن دل ما گردد من میدانم که زود رسوا گردد چندان بکند یاد جمال خوش تو کر هر نفسش نقش تو پیدا…
از بلبل سرمست نوائی شنوم
از بلبل سرمست نوائی شنوم وز باد سماع دلربائی شنوم در آب همه خیال یاری بینم وز گل همه بوی آشنائی شنوم
از عقل دلیل آید و از عشق خلیل
از عقل دلیل آید و از عشق خلیل این آب حیات دان و آن آب سبیل در چرخ نیابی تو نشان عاشق در چرخ درآیی…
تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم
تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم روباه بدم ز فر تو شیر شدم ای پای نهاده بر سر خلق ز کبر این نیز…
گر یک ورق از کتاب ما برخوانی
گر یک ورق از کتاب ما برخوانی حیران ابد شوی زهی حیرانی گر یک نفسی به درس دل بنشینی استادان را به درس خود بنشانی





