رباعیات مولانا
مردیکه بهست و نیست قانع گردد
مردیکه بهست و نیست قانع گردد هست و عدم او را همه تابع گردد موقوف صفات و فعل کی باشد او کز صنع برون آید…
تا چند ز جان مستمند اندیشی
تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پرگزند اندیشی آنچه از تو ستد همین کالبد است یک مزبله گو مباش چند اندیشی
ما را بدم پیر نگه نتوان داشت
ما را بدم پیر نگه نتوان داشت در خانهٔ دلگبر نگه نتوان داشت آنرا که سر زلف چو زنجیر بود در خانه به زنجیر نگه…
ای در سر زلف تو پریشانیها
ای در سر زلف تو پریشانیها واندر لب لعلت شکرافشانیها گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی ای جان چه پشیمان که پشیمانیها
گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو
گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنها است بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست…
از عاشق بدنام بیا ننگ مدار
از عاشق بدنام بیا ننگ مدار ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار از دردی خم بجز مرا دنگ مدار ای خونی خونخواره ز ما…
دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش
دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش می بیلب نوشین تو کی گردد نوش دیدار ترا چشم همی دارد چشم آواز ترا گوش همی…
هشدار که میروند هر سو غولان
هشدار که میروند هر سو غولان با دانه و دام در شکار گوران ای شاد تنی که دامن دل گیرد عبرت گیرد ز حالت معزولان
از بسکه به نزدیک توام من دورم
از بسکه به نزدیک توام من دورم وز غایت آمیزش تو مهجورم وز کثرت پیدا شدهگی مستورم وز صحت بسیار چنین رنجورم
میدان فراخ و مرد میدانی نه
میدان فراخ و مرد میدانی نه احوال جهان چنانکه میدانی نه ظاهرها شان به اولیا ماند لیک در باطنشان بوی مسلمانی نه





