رباعیات مولانا
خود را به خیل درافکنم مست آنجا
خود را به خیل درافکنم مست آنجا تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بدهم همچو…
رو ای غم و اندیشه خطا میگوئی
رو ای غم و اندیشه خطا میگوئی از کان وفا چرا جفا میگوئی هر کودک را گر از جفا ترسانند من پیر شدم در این…
امشب آمد خیال آن دلبر چست
امشب آمد خیال آن دلبر چست در خانهٔ تن مقام دل را میجست دل را چو بیافت زود خنجر بکشید زد بر دل من که…
روز شادیست غم چرا باید خورد
روز شادیست غم چرا باید خورد امروز می از جام وفا باید خورد چند از کف خباز و سفا رزق خوریم یکچند هم از کف…
ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست
ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست بیخوابی من گزاف و سردستی نیست خوابم چو ملک بر آسمان پریدهست زیرا جسدم بسی درین…
هر شب که ببنده همنشین میافتی
هر شب که ببنده همنشین میافتی چون نور مهی که بر زمین میافتی من بندهٔ چشم مست پرخواب توام آن دم که چنان و اینچنین…
در خاک در وفای آن سیمین بر
در خاک در وفای آن سیمین بر میکار دل و دیده میندیش ز بر از من بشنو تا نشوی زیر و زبر والله که خبر…
نور فلکست این تن خاکی ما
نور فلکست این تن خاکی ما رشک ملک آمدست چالاکی ما که رشک برد فرشته از پاکی ما که بگریزد دیو ز بیباکی ما
روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست
روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست غم نیست چو…
ای عارف گوینده نوائی برگو
ای عارف گوینده نوائی برگو یا قول درست یا خطائی برگو درهای گلستان و چمن را بگشای چون بلبل مست ز آشنائی برگو





