رباعیات مولانا
ساقی گفتم ترا می ساده بیار
ساقی گفتم ترا می ساده بیار وان زنده کن مردم آزاده بیار گفتی که در این دور فلک بادی هست تا باد رسیدن ای صنم…
بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست
بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست جان باید داد و دل بشکرانهٔ جان آنرا که تمنای چنین…
لطفی که مرا شبانه اندوختهای
لطفی که مرا شبانه اندوختهای امروز چو زلف خود پس انداختهای چشم توز می مست و من از چشم تو مست زان مست بدین مست…
ای مونس روزگار چونی بی من
ای مونس روزگار چونی بی من ای همدم غمگسار چونی بی من من با رخ چون خزان خرابم بیتو تو با رخ چون بهار چونی…
گر گل کارم بیتو نروید جز خار
گر گل کارم بیتو نروید جز خار ور بیضهٔ طاوس نهم گردد مار ور بر گیرم رباب بر درد تار ور هشت بهشت برزنم گردد…
چون روز وصال یار ما نیست پدید
چون روز وصال یار ما نیست پدید اندک اندک ز عشق باید ببرید میگفت دلم که این محالست محال سر پیش فکنده زیر لب میخندید
ای بیادبانه من ز تو نالیده
ای بیادبانه من ز تو نالیده غیرت بشنیده گوش من مالیده جایی بروم ناله کن دزدیده آنجا که نه دل بوی برد نی دیده
سرگشته دلا به دوست از جان راهست
سرگشته دلا به دوست از جان راهست ای گمشده آشکار و پنهان راهست گر شش جهتت بسته شود باک مدار کز قعر نهادت سوی جانان…
آن روز که روز ابر و باران باشد
آن روز که روز ابر و باران باشد شرط است که جمعیت یاران باشد زانروی که روییار را تازه کند چون مجمع گل که در…
فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
فردا که به محشر اندر آید زن و مرد از بیم حساب رویها گردد زرد من عشق ترا به کف نهم پیش برم گویم که…





