رباعیات مولانا
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا نی اول و نی آخهر و آغاز مرا جان میدهد از درونه آواز مرا کی کاهل راه عشق درباز…
ای آنکه ز حد برون جانافزایی
ای آنکه ز حد برون جانافزایی بیحدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب بچفسیدی و بیرون نایی
زان ماه چهارده که بود اشراقی
زان ماه چهارده که بود اشراقی گشتم زر ده دهی من از براقی آن نیز ببرد از من تا هیچ شدم ار ده ببرد چهار…
آن جمع کن جان پراکنده بیار
آن جمع کن جان پراکنده بیار وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار آواز بکش رضای پاینده بیار ز آواز سرافیل شوم زنده بیار
عید آمده کز تو عید عیدانه برد
عید آمده کز تو عید عیدانه برد از خرمن ماه تو به دل دانه برد اینش برسد که روی بر ماه کند وینش نرسد که…
ای کرده ز گل دستک من پایک من
ای کرده ز گل دستک من پایک من بنهاده چراغ عقل من را یک من نالان به تو این جای شکر خایک من اندر بر…
شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
شاهی که شفیع هر گنه بود برفت وانشب که به از هزار مه بود برفت گر باز آید مرا نبیند تو بگوی کو همچو شما…
چندانکه به کار خود فرو میبینم
چندانکه به کار خود فرو میبینم بیدیدهگی خویش نکو میبینم با زحمت چشم خود چه خواهم کردن اکنون که جهان به چشم او میبینم
هر کو بگشاده گرهی میبندد
هر کو بگشاده گرهی میبندد بر حال خود و حال جهان میخندد گویند سخن ز وصل و هجران آخر چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند در بردن جان بندگان رای زند دست خوش خویش را کس از دست دهد؟ افتادهٔ خویش را کسی…





