رباعیات مولانا
از نیکی تو طبع بداندیش نماند
از نیکی تو طبع بداندیش نماند نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند از خیل، جلالت تو عالم بگرفت تا جمله ملک…
تا عشق ترا است این شکرخائیها
تا عشق ترا است این شکرخائیها هر روز تو گوش دار صفرائیها کارت همه شب شراب پیمائیها مکر و دغل و خصومت افزائیها
گه باده لقب نهادم و گه جامش
گه باده لقب نهادم و گه جامش گاهی زر پخته گاه سیم خامش گه دانه و گاه صید و گاهی دامش این جمله چراست تا…
با ما ز ازل رفته قراری دگر است
با ما ز ازل رفته قراری دگر است این عالم اجساد دیاری دگر است ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز بیرون ز نماز روزگاری دگر…
گر دست بشد ز کار پائی میزن
گر دست بشد ز کار پائی میزن ور پای نماند هم نوایی میزن گر نیست ترا به عقل رایی میزن حاصل هر دم، دم وفائی…
ای دلبر عیار دل نیکوفر
ای دلبر عیار دل نیکوفر از جملهٔ نیکوان توئی نیکوتر ای از شکرت دهان گلها پر زر وز هجر کبود پوش تو نیلوفر
عشقی به کمال و دلربائی به جمال
عشقی به کمال و دلربائی به جمال دل بر سخنو زبان ز گفتن شده لال زین نادرهتر کجا بود هرگز حال من تشنه و پیش…
تا هشیاری به طعم مستی نرسی
تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی تا در غم عشق دوست چون آتش و آب از خود نشوی…
خوابم ز خیال روی تو پشت بداد
خوابم ز خیال روی تو پشت بداد وز تو ز خیال تو همی خواهم داد خوابم بشد ودست بدامان تو زد خوابم خود مرد چون…
دی از سر سودای تو من شوریده
دی از سر سودای تو من شوریده رفتم به چمن جامه چو گل بدریده از جمله خوشیهای بهارم بیتو جز آب روان نیامد اندر دیده





